تبليغاتX
باران خیال
زیر بارون خیالت بسکه خیسابی دلم پای پتی سرتش بگردم دل هنی هم سردشه
دوستان عزیز بنا به دلایلی مجبور به جابجایی وبلاگ شدم لطفا زین پس به این ادرس مراجعه کنید:

http://baranekheial.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

خیلی وقته به وبلاگم سر نزدم الانم که اومدم دیدم موجی از انتقادات در مورد رنگ وبلاگم بسویم سرازیر شده  منم تصمیم گرفتم به عشق چشای نا مهربون شما دوستان قالبمو عوض کنم پس میرم تا سلامی دیگر باشد که باز بهم سر بزنید

روزهایی سرشار از معجزه داشته باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

                                                          سهراب...

واژه باید خود باران باشد...

صدای پای آبت مرا به وجد اورد وقتی در گلستانه صدای پای کسی را شنیدم که صدا میزد تو را.

این بار از سهراب خواهم گفت و علاقه ای که به وی دارم.سهراب شاعر تنهایی که تنها نبود وگل وریحان ونردبان و آب با وی هم کلام میشدند شاعری که دستی در طبیعت میدیدو ما غافل از آن بودیم دست مهربانی بودو صداقت وعشق.

لحظه های ناب ریحان چیدن مادر با نردبانی که صبح را به زمین می آورد طراوتی دو چندان به من میداد. به سراغش رفتم راست میگفت پشت هیچستان بود در دلی از کویر ولای انبوهی از بی مهری مردمی که دست نیازشان را جلوی چشمان سهراب حلقه آویز زریح امامزاده کرده اند بی خیال انبوه غصه هایی که سهراب از زمین وزمان با خود به زیر گل بردواز آن شعری به جای گذاشت که نه بوی اندوهش را داشت ونه توقع زریح و بارگاه!!!

به سراغش رفتم نرم وآهسته وترک برنداشت حیاط اامام زاده ای که چینی نازک تنهاییش شد.همچنان خواهم راند دور خواهم شد از خاکی که غریب ماند در آن سهراب و هیچکس او را بیدار نکرد ......

راست میگفت واژه باید خود باد. واژه باید خود باران باشد................

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

                                     (من باخودم بازمان)
سلام...

پس چرا جواب نمیدی؟جوابش که واجبه!!!
بازم نمی خوای وایسی خب وایسا کارت دارم همیشه ی خدا در گذری . مبخوام باهات حرف بزنم ،درد دل کنم،همیشه ازم فرار می کردی ،بابا به خدا منم ادمم دوباره شب بشه ومن به انتظار فردا و فردایی که باز می اید و می رود.

اخه کی؟

 کجا؟

با کی؟

 من وایسادم تو هم وایسا همیشه در رفتن عجله داری، وایسا شاید همه چی عوض شه وایسا میخوام بهت بگم که.....
باشه باشه من شخصیت های نوشته ام را معرفی می کنم ولی تو رو خدا وایسا.

من که منم همونی که می نویسه

و خودم ،همونی که درون من در غوغاست. نمیدونم از کجا اومده ، فقط میدونم مدام باهام حرف میزنه خیلی هم اینورو اونورم میفرسته ، خسته شدم از دستش ،بهونه میگیره ، عاشق میشه بعدش هم یه گوشه ای کز میکنه مثل قناری تنها در قفس.

و زمان ،زمان هم تویی که نمی مونی تو که حسین پناهی گفته:( من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان)، بهت میگم وایسا کارت دارم هی میگذری ، بهت میگم ناراضی ام تو کتت نمیره اخه چرا؟

 اون از ثانیه هات که مدام می چرخند اون از دقیقه هات که یه ذره با حوصله ترند و هر 60 ثانیه یک بار می چرخند، اون از ساعت و روز و هفته و ماه وسال وقرنت که منو هر روز پیرتر میکنه.
بابا وایسا می خوام یه نگا به عقب بندازم می خوام............
حالا خوب شد دستم رو شد هرچی خواستم نگم که قبول نکردی ،خواستم مطلبم زود تموم نشه که نخواستی، همیشه ی خدا عجله داری ، به حرفام گوش کن خستمه می خوام بخوابم ولی میترسم باز 6 ساعت بخوابم وعمرم تلف شه، میترسم بخوابم و تو هزار چرخ بزنی

 اصلا خوابم نمیاد چون سالهاست که خوابیدام اصلا هنوز که بیدار نشدم !

دارم خواب میبینم!

 یادته ؟

یادته؟برای من چند سالی میشه ولی برای تو یک انه ، برای تویی که همه رو دیدی ، برای تو که همه جارو گشتی از اون مورچه ای که 300قرن پیش برای اولین بار گندم به خانه برد تا ان سگ ولگردی که بخاطر یک استخون پوسیده ی ادم سنگ ها به سرش خورد تا اون پیرمردی که بخاطر بی پولیش عشقش اساطیری شد ومنی که میخوام باهات حرف بزنم ولی همش داری میگذری، یادته روزی که من به خودم گوش دادم بهم گفت: برو برومن رفتم بدون اینکه نتیجه ای حاصلم بشه،یادته دستام زخمی شدند ،یادته، من همه رو یادمه ....
شب وروزت همه برام درد شدند نمی خوای جواب پس بدی؟حق داری چون من به خاطرت ساعت دیواریمو باطری روش گذاشتم ، گذاشتم که یه وقت جانمونی ولی حالا هرچی بهت میگم جوابمو نمیدی . مگه من چندتا ساعت باید داشته باشم مگه من سنگی جلو پات گذاشتم ؟


نه ،راستشو بگو ، به من نگو به خودت بگو همون خودتی که مثل خودمه همونی که درونت غوغا می کنه ......
راست گفت پناهی: من گم شدم درتو ای زمان.برگرد میخوام فقط یه نگاه کنم میخوام بدونم اشتباهم کجا بود؟فقط یه نگاه .........
زمان  برگرد بابا بی خیال من ادمم مثل تو که نیستم

جنسم از همه چی باشه الا مهربونی....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

(راه بی پایان)
بدون شک سریال راه بی پایان بهترین و جالب ترین سریالیست که من تابحال از تلویزیون دیده ام این سریال به خاطر متن قوی و پر محتوایفیلم نامه اش وهمچنین ایفای نقش بازیگران از یک فیلم برای مخاطبان عام تبدیل به یک فیلم برای مخاطب خاص تبدیل شده هرچندکه این فیلم به لحاظ محبوبیت بین مردم جایگاه بالایی دارد ولی به لحاظ درک مسائل عمیق سیاسی واجتماعی وبروز دادن بحرانهای موجود د کشوروهمچنن اشکار کردن دست های پشت پرده برای بینندگان خاص جلوه واهمیت بیشتری دارد. این فیلم که چند موضوع عشقی اقتصادی واجتماعی را بررسی میکند ودارای پیچ وخمهای زیادی است ازجهاتی برای بیننده مفید واز جهاتی مضرمی باشد .جنبه های مفید این فیلم شامل رونمایی انچه که مردم از ان بی اطلاع می باشند ودخالت زد وبندهای سیاسی وپشت پرده در زندگی روزمره است.وجنبه های مضر ان که شاید برای بعضی ها طبیعی باشد انعکاس اضطراب موجود در فیلم وبازیگران به بیننده است این مسئله که به عینه قابل مشاهده است به خاطر پیچ وخم ها وفراز ونشیبهای فیلمنامه است که بیننده را دچار اضطراب واسترس می کند واز انجا که هر هفته دچار تغیراتی درموضوع فیلم می شود وبازیگران جدید به ان اضافه می شوند این اضطراب رابه چند برابر افزایش می دهد.
در این مجموعه ماشاهد هستیم که انچه بیننده انتظارش رادارد رخ نمی دهد وبه نوعی مجموعه غیر قابل پیشبینی شده است وباتوجه به پیشینه ی سریال سازی درتلویزیون ایران بیننده دچار یک نوع اضطراب می شود واین اضطراب به خاطراین است که هرهفته موضوع واتفاقات وارد فاز جدیدی می شود .
با این حال وبا اینکه بنده به شخصه از این نوع فیلم ها وساخته ها ی تلویزیونی استقبال می کنم ولی ادعا دارم که چنین برنامه ای بخاطر ایجاد اضطراب زیاد باید در کوتاه مدت به پایان برسد و به درازا نکشد وچه بهتر که چنین مجموعه ای با این محتوای غنی وموضوع جدید وجسورانه در قالب یک فیلم سینمایی ساخته می شد تا جنبه های مفید ان بر جنبه های مضرش غلبه پیدا کند
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

نه ! به كفر من نترس ! كافر نمي شوم هرگز ، زيرا به نمي دانم هاي خود ايمان دارم !(استاد حسين پناهي)

« نامه اي به استاد ...

سلام

شب در چشمانت بود ، نديدمش ، روز در چشمانت بود، نديدمش ، شب و روز در چشمانت بود نديدمشان ، پلك فروبستي و جهان در ظلمات فرو رفت ، آن وقت فهميدم كه چه مي گويي...

سلام خالق انديشه خالق جهان جان دادن به اشياء و موجوداتي كه روي زمين آدميان براي آنها تره هم خرد نمي كنند .

سلام استاد . داشتم كنار جوي آب رد مي شدم صداي قورباغه اي را شنيدم . با خود گفتم كاش استاد مي بود و مي نشست تا با وجود تمام به صدايت گوش كند چون گوش من فقط صدايت را مي شنود و قادر به دركت نيست .

استاد، دير فهميدم كه زنده اي دير فهميدم كه در اين بي كرانه درياي هستي ، كسي هست كه فلسفه ي وجود را به اين زيبايي تشريح مي كند . همه دانشمندان و همه آنهايي كه اسمشان گنده تر از ذهنشان است فقط به دنبال موجوداتي بودند كه جان داشتند ولي شما حتي به آن لنگه ي كهنه ي دور افتاده كفش اهميت مي دادي و براي آن فلسفه ي وجود مي يافتي . يا به آن سنگ يا آن سيب لهيده توي يخچال سوني يا....

استاد باور كردم خودم را باور كردم وجودم را و احساس كردم هويت گمشده ام را وقتي كه من و نازي ات را خواندم البته خواندم غلط است چون بايد آن را درك كرد بايد در ميان تركيبات كلمات باورهايت را حس كرد بايد فهميد كه چه مي خواستي بگويي...

استاد من هم مي خواهم برگردم به كودكي ، اما مقدورم نمي شود من هم خسته ام از شور و شر بزرگسالي ام از احساسات بي باور و بي شرمانه اين قرن بي همه چيز . قرني كه فداي آهن و زر و زور شده . من هم مي خواهم برگردم تو قبرستون ده ريسه برم به سنگ از شدت ذوق سنگ كوچيك بزنم . من هم خسته ام ، خوابم مي ياد
 مي خواهم بخوابم ، خواب كه ديگه كار نيست ...

استاد . داشتم نامه هايي به آنا را مي خواندم كه گريه ام گرفت ، گفته بودي تو فرانسه پاه ها جاي دستها را گرفته زيدان مشهورتر از ژان پل سارتر شده و ويكتور هوگو زير سايه ي آنري محو شده ، استاد اينجا هم اينچنين است اينجا هم هميشه وقتي مي رم قبرستون مي بينم كه هنوزهم تنهايي ، تنها ، مثل تنهايي كه فقط با خودت معني مي شود ...

استاد، يك شب فقط به يادت و فقط به خاطر درك جملات اسرار آميزات دو سيگار روشن كردم يكي براي خودم و يكي براي دل خودت ،آتش سيگار متبرك ملعون عذابم مي داد و دود مي كردم زير آسمان وطني كه فقط مرگ را به مساوات در آن تقسيم مي كردند تا بفهمم كه چگونه جهان زير سيگاريت بود ، جهاني كه عده اي به خاطر خود ، خودشان را فراموش مي كنند ولي اين جهان برايت زير سيگاري بيش نبود .

فرياد زدم رو به آسمان همان آسمان بزرگي كه براي بالهاي خسته ات كوچك بود همان آسماني كه پهناي وسيعش براي گردش انديشه ات فضايي كوچك داشت ...

دوباره به كتابهايت سرمي زنم ، دو مرغابي درمه ، يك مرغابي مي بيند و يك مرغابي مي نالد و به شب هايي مي انديشم كه در مقبره هاي خصوصي امام زاده قاسم
  مي خوابيدي . من هم يك شب به ياد آن شب هايت و براي هم آغوشي با
انديشه ات در مقبره اي دراز كشيدم و ترسيدم و فهميدم كه نمي ترسيدي از
 هيبت هاي رنگين عالمين .

استاد ، نمي دانم هايت را خواندم ، دروغ بود دروغ همش مي دانم ها بود اسمش دروغ بود خواستي دوباره جادوي كتاب باعث شود تا بداني و بداني و بداني ...

و آنجا كه صليب را ترسيم كردي بر روي سايه درخت كاج در عبور گربه اي و خواب را براي سه شبانه روز از چشمانم فراري دادي ...

بي درد سر بودند مردگان ولي نه ، برايم دردسرهاي زيادي داشتي با نوشته هايت گريه مي كردم  و خواب را از چشمانم گرفته بودي . شب ها روانه ي قبرستانم
 مي كردي تا در شب سياه زمستان زير نم بارون به يادت جدول ضرب را اينبار بدون سمفوني با شكوه كلاس به اجرا در بياورم ........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

(گذر زمان ، دزد خاطره هاست)

داشتم فراموش مي كردم كه تيرماه همان ماه عزيز و دوست داشتني است كه با دوستانم سفرهاي زيادي داشتيم. داشتم آن همه خاطره ي قشنگ را فراموش مي كردم و حتي فراموش مي كردم كه نه نه هرگز فراموش
نمي كنم كه نبايد اين خاطره ها فراموش شوند. دوباره تكرار، دوباره تكرار... يادتان هست، صفاي درونيمان را به هيچ چيز عوض نمي كرديم، يادتان هست چه روزهاي زلالي داشتيم، تازه داشتيمم همديگر را مي فهميديم، نه نه درست نوشتم مي فهميديم، فهم از روابط مان، فهم از شناختمان، تازه داشتيم با هم قاطي مي شديم...

دوباره و بي تأمل به مرور خاطره هاي مي پردازم به ياد آن روزهاي
بي سرزمين تر از باد بودنمان دوباره به ياد آن روزهاي بي پرده تر از فرياد
 بودنمان، از فرياد سخن گفتم يادم آمد (چند روز دل ديوونه مي گيره
 همش بهونه) يادم آمد كه جاي خاليتان را با خاطره ها پر كنم و همچنان دلم من هوايتان را دارد. هواي صاف و بي ابرتان كه چون آسمان آبي و پاك
 بوده ايد. مهرباني هايتان ، فداكاري هايتان و حتي شلوغ كاري هايتان در نيمه شب خواب يك پسري كه الآن دوست دارد گريه كند.

دوباره بي تأمل مي انديشم به همان شب ها و روزهاي پر خاطره ي زيبا كه كنار هم مي نشستيم تا فال حافظ بگيريم ( تا بل باز شود اين گره مانده
بر ديوار).

دوباره كرايه جمع مي كنيم، يا نه اول بايد تلفن بزنيم.( الو مامان اجازه هست؟...) و از شادي به هوا مي پريديم، همه با هم به هوا مي پريدم چون يكي براي همه و همه براي يك بوديم. پيوند مي زنم تيرماه را به شهريور ماه، شهريوري كه روزهايي خوب چون تيرماه برايمان داشت. صفاي باطن مردمان آن شهرهاي با صفا و آن خانواده هاي بي چون و چرا مرا بي شك به گريه مي اندازد. تفريح هايمان غذا خوردن هايمان و خارج از بن بست هاي فكري به سوي قليون رفتنمان، و جوك هايي كه الآن وسط بغضم تبسمي شيرين بر لبهايم مي اندازد پس مي انديشم به شما، باشد كه روزي بيانديشد به همه خاطراتي كه در پستوي افكارمان روشني بخش سالهاي دانشگاه هستند. خاطراتي از جنس خودمان جنسي با تار و پودي از صفا و صداقت و........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

  • کم کم داشتم از خدا میترسیدم برای اينكه زنده ايم دنبال بهانه مي گرديم اصلا به اين فكر كه بايد زندگي كنيم
    نمي پردازيم مدام در جستجوي خويش و به دنبال سؤال هاي خود هر كوره راهي را
     مي پيمائيم. اگر تلاشمان را بيشتر كنيم به همه پرسش هاي پاسخ مي دهيم تا اينكه چراغ قرمزي جلويمان را مي گيرد اما اين چراغ قرمز هنوز كه هنوز سبز نشده چراغ قرمزي به مدت تاريخ هستي!
  • آري، اين چراغ قرمز سؤالهايي است كه هميشه بي جواب مانده اند خدا كيست؟ چگونه به وجود آمد؟ كجاست؟ انسان وقتي به دنيا آمد ساده و بي غل و غش بود. عاري از هر گونه ترس. وقتي بچه بوديم تا زماني كه دستمان را به كتري آب جوش نمي زديم نمي دانستيم گرمي چيست ولي به محضي كه مادر گفت نكن ترس در وجودمان نهادينه شد وقتي دمپايي هايي بزرگتر از پاي خودم پا مي كردم يعني داشتم لقمه ي بزرگتر از دهان بر
     مي داشتم تا اينكه با عكس العمل مادر ترسيدم و هرگز به چيزي بزرگتر از ذهنم بها ندادم چون مي ترسيدم؟! بزرگتر كه شدم از خدا برايم گفتند وقتي خواستم بپرسم كيست؟ چگونه است؟ ترسيدم كه گرم باشد يا لقمه اي بزرگتر از دهانم باشد و به اين نتيجه رسيدم كه نپرسم و حرفهايشان را قبول كنم بزرگ و بزرگتر شدم و همچنان علامت سؤال يا همان چراغ قرمز را به همراه داشتم گفتند در هستي به هر سؤالي فكر كن الا اين سؤال كه خدا چگونه به وجود آمد. ولي نپرسيدم چرا؟ چون مي ترسيدم! تا اينكه يك شب روي تختم دراز كشيده بودم و بدون اينكه كسي متوجه شود داشتم از خودم
     مي پرسيدم خدا كيست؟ و حتي همان شب يك پسر كوچلو ازم پرسيد خدا كيست؟؟ ناراحت شدم كه چرا جوابي ندارم كه بهش بدهم و از آن شب سخت در تلاش بودم براي رسيدن به جواب اين سؤال. با كمك داشته هايم بيشتر فكر مي كردم تا اينكه به اين نتيجه رسيدم ( خدا كلمه ايست كه در فرهنگ لغت آدمها به خاطر اشتباه چاپي اينگونه به وجود آمد). و خدايي شد كه الان هست البته شكل گذشته آن خيلي تكان دهنده است و شايد باورش براي خيلي ها سخت باشد ولي خود شكل گذشته خداست خود بوده و به خاطر اشتباه در تايپ آن (و) جامانده و الف اضافه شده. و اين گونه بود كه من با اعتقاد به نيروي دروني خودم، خودت و همه آدمها سؤال ذهني ام را پاك كردم و الآن به اين باور رسيدم خدا هم خودم هستم البته براي بعصي ها كه از خدا براي خودشان ترسيم هايي دارند باورش سخت است و حتي ممكن است مرا يك بيمار اسكيزوفرني بدانند. ولي من خوب مي دانم كه ما انسانها نيروهايي داريم كه اگر به آنها برسيم قادر به انجام هر كاري هستم و البته من براي اينكه به اين نتيجه برسم از قرآن نيز استفاده هاي زيادي كردم و آنجا كه آمده خدا از رگ گردن هم به شما نزديكتر است
    . فهميدم كه باورم درست است و اين خودم هستم كه بر تمام هستي حكومت مي كنم خودم هستم كه خودم را بدبخت مي كنم و خودم هستم كه سؤال هاي سنگين را براي خودم به وجود
     مي آورم پس خودم هم مي توانم (خوداي) خود باشم. اگر خوب توجه كنيم هميشه باهاش حرف مي زنيم اوست كه از طريق نيروي درون راهنمايمان مي كنه اوست كه زمان برو برگرد مي دهد راه راست هماني است كه او مي خواهد خوب و بد كلمه هايي هستند كه بيشتر ما را به خودا نزديك مي كند وقتي كاري خوب انجام مي دهيد به خودتان مراجعه كنيد مي فهميد. شايد تا به حال اين جمله را شنيده باشيد و تنها محكمه اي كه نياز به قاضي ندارد وجدان است. آري وجدان قسمتي از خوداي درونيمان است كه مسوول ثبت و ضبط اعمال ماست هماني كه در قرآن از آن با نام فرشتگان ثبت و ضبط نام برده شده است و يا آنجا كه حـافظ شـيرين سخن به زيبايي هر چه تمام تر آورده كه:
  • ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست   تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز  
  • كه من اينگونه شرح مي دهم كه خود اول خود خود انساني است و خود دوم خودا است و حجاب هم همان انديشه اي است كه ما نسبت به ايندو داريم و اينگونه بود كه ترسم فرو ريخت.
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

( بعضي وقتا دلم مي خواد همه چي رو به هم بزنم، مثل بچه گی ام)

  • خالي بوديم از هيچ و پر از شور و نشاطي كه براي بروز آن راه هاي زيادي داشت. از اين زندگي پر مخاطره اطلاع چنداني نداشتيم بي خيال همه چيز و همه كس به شادي
    مي پرداختيم و گاه حتي براي مردن كبوتر مان گريه مي كرديم اشكهايي كه صادق و خالص بودند! براي رسيدن به هدفهايمان كه البته كوچك و در دسترس بودند زمين و زمان نمي توانست سدي برايمان باشد. دوستانمان را دوست داشتيم و هميشه
     هم بازي هاي خوبي براي هم بودم. براي همين بود كه هميشه تعجب مي كرديم كه چرا بابا عصباني است مامان نق مي زنه برادر فرياد مي زنه و ... ( نمي دانستيم در اين دنياي بزرگ ما دنياي كوچكي هم هست كه آنها را ناراحت مي كنه تا اينكه بزرگ شديم و خودمان وارد اين دنياي كوچك اما پردرد شديم.)
  • دوباره بر مي گردم به همان دنيا، دنيايي كه در آن صبح از خواب بيدار مي شديم صبحانه مي خورديم مي رفتم با دوستان و بساط بازي را پهن مي كرديم خونه مي ساختيم
    خونه اي پر از صفا و مهر در كنار خونه يك درخت مي گذاشتيم. چند تا حيوون اهلي هم صفاي بيشتري به آن مي داد قابلمه ها را مي گذاشتيم روي اجاق ها و بساط غذا را دخترها راه مي انداختند كه البته خودشون بهتر مي دونند كه
    ( آن ظروف پلاستيكي كوچك حجم وسيعي ازآرزوها بزرگ دوران كودكي مان را در خود
     جاداده اند). همه چيز مرتب بود و همه چيز سر جاي خودش بود پسر ها كارهاي مردونه انجام مي دادند و دخترها كارهاي زنونه را. چنان صلح و صفايي در آن حكمفرما بود كه حتي يادمان مي رفت ظهر شده و بايد بريم نهار بخوريم. بساط همچنان پهن بود تا اينكه يك نفر نسبت به امور ناراضي و ناراحت مي شد و با يك حركت چرخشي دست همه چيز را به هم مي ريخت خانه ها خراب مي شد، غذاها مي ريخت، آدمها ناراحت مي شدند ولي اين پاياني براي بازي هاي كودكانمان نبود دوباره صبح مي شد و همان صفاي باطن و همان شادي هر روز بدون اينكه كسي ياد ديروز باشه ...
  • و اما امروز زندگي مي كني و به ناگاه اتفاقي مي افتد كه فقط آرزوي مي كني ( اي كاش اين دنيا هم مثل دنياي كودكي مي بود تا همه چيز را به هم بريزم و دوباره شروع كنيم). و اين بار بهتر شروع كنم اما نه نه حق اشتباه نداري حق از دست دادن موقعيت ها را نداري، حق شكست در عشق را نداري و اگر از دست دادي يعني
     همه چي تمام ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

  • «سلام دنياي ديوانه»
  • در هياهوي خودم مات و مبهوت از هياهوي دنياي اطرافم فقط قدمهايم را مي ديدم كه مرا به جلو مي بردند از اين همه درد اين همه زجر و اين همه ترافيك فكري و فارغ از آسايش خيال  روح و روان گام بر مي داشتم در پيچ و تاب خيابانها و كوچه ها چهره هايي را مي ديدم كه عشق و غم و تنفر و بي روحي در قيافه آنها موج مي زد و مي رفتند همچنان كه به جسم بي جان من تنه مي زدند هياهوي آسمان خراشها ۀهياهوي تونل هاي هزار راه و فكرهاي پليد آدمهاي بي هويت آدمي كه رسالتش را فراموش كرده و به دنبال فريب و تزوير و ريا كاري همچنان مي دود . هياهوي قرن افسون و قرن آدمهاي پر درد و بي درد . قرن آهن و  قرن ....
  • صداي خنده ات بلند مي شود و همه نگاه ها را به خود جلب مي كني و همچنان مي خندي . به من به او به همه كساني كه مثل من اند به همه كساني مي خندي كه مات دنياي گنگ و بي روح خود شدند به پيچيدگي فكري و ذهني آدمهايي مي خندي كه با يك خنده ي ساده مي توانند همه چيز را حل كنند بخند لبخندات پيامد صلح و آرامش دروني ات است دروني كه فارغ از هر مسئله پيچيده است دروني كه فارغ است از هرگونه ريا و پاك و بي آلايش است . چپ چپ نگاهت مي كنند يكي ميگه ديونه است يكي ميگه خُله و همه با حالت تمسخر خنده ات را پاسخ مي دهند اون يكي مي گه( خوش به حال ديونه كه هميشه خندونه )و اون يكي مي گه خوش به حالش غم توي زندگيش نيست ولي هست ، هست، چه غمي بالاتر از اين فكرها در مورد ا(و چه غمي بالاتر از اينكه هيچ كس باهاش نمي خندند
  • بلكه همه بهش مي خندند) چه غمي بالاتر از گرفتاري هم نوعانش در هيبت بيهوده قرن گيج ، او مي داند نبايد به اين قرن ببازد او مي داند نبايد مبهوت علامت هاي سوال قرن پر از سوال شود پس مي خندد يعني از ساده ترين فرمول استفاده مي كند فرمولي كه براي ما پاك شده براي ما انسانهايي كه حس بزرگي ما را تا بالاترين درجه هاي غرور بالا مي برد فرمولي كه خيلي ساده است و در عين حال زيبا .
  • پس بخند اي به قول ما ( ديوانه ) نه تو ديوانه نيستي تو مي داني هستي مي داني آدمي فقط چند روز در اين دنيا است پس چرا اسير فرمولهاي پيچيده ي اين ذهن پر تنش شود و از ساده ترين فرمول استفاده كردي فرمولي كه در اين قرن پاك شده و جايش را به رياها، تزويرها و خود بالا كشيدن ها داد .
  •  روح لطيف آدمي را پر از درد كرده  دردهايي كه هر كدام ورم مي كنند و تا مرز سقوط از قله انسانيت مي روند بخند اي به اصطلاح ديوانه كه خنده ات مهري است بر باطل بودن قرن ما به اصطلاح عاقل ها
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

پشت پرده خوشبختي

  • انسان موجودي است كه هميشه خواهان كمال هر چيزي مي باشد و از ابتداي موجوديت خويش هميشه به دنبال راه هايي بوده كه در كمال ارامش زندگي كند. انسان غارنشين از سنگ وسايلي براي رفاه خويش مي ساخته و بر ديواره غارها نقاشي مي كرد تا بهتر بتواند مفهوم خود را به هم نوعانش برساند. انساني كه با محيط خويش هميشه در جنگ بوده و اين جنگ جنگ رسيدن به آرامش و زندگي بهتر بوده. از محيط خويش براي آسايش به نحو احسن استفاده مي كرد تا اينكه به انساني امروزي مبدل شد. انسان امروزي نيز هميشه در تكاپوي آرام زيستن است هر چند كه دست آورده هاي صنعتي خويش اين آرامش را از آنها سلب كرده ولي همچنان در جنگ به سر مي برد تا به نقطه ي اطمينان بخش خود يعني آسودگي خاطر برسد. خوشبختي نيز چيزي به غير از آرامش آسايش و آسودگي خاطر نيست تعاريف خوشبختي بسيار متعدد مي باشند .
  • و هر كدام در نوع خود جالب هستند و شايد بن مايه همه ي اين تعاريف همان چند كلمه ايست كه در بالا ذكر شد. .
  • خوشبختي كلمه اي بسيار زيبا است كه زيباي آن در كمياب بودن آنست و براي رسيدن به خوشبختي گذر ساده اي را در راه نداريم. رسيدن به خوشبختي به همان اندازه سخت و طاقت فرساست كه شيريني اش لذت بخش است.
  • پشت پرده ي خوشبختي رنج و درد و آشفتگي هاي ذهني است رنج و دردي كه انسان بايد براي رسيدن به خوشبختي متحمل شود بي سبب نبود كه شاعر پارسي گوي فردوسي پزرگ چنين گفت :(نابرده رنج گنج ميسر نمي شود). براي رسيدن به خوشبختي كه همان گنج است بايد رنج ها كشيد و دردها متحمل شد از آشفتگي هاي ذهني گذر كرد تا به آرامش مطلق رسيد
  • انسان به سبب نوع خاص زندگي و تفكرش هميشه خواسته هاي بيشماري داشته و يا به اصطلاحي بهتر توقعات زيادي از خود و زندگي خود داشته. البته توقع داشتن از خود و زندگي امري نامعقول نيست ولي سطح توقعات بايد سطحي درحدامكانات وشرايط خويش باشدچنانكه سطح توقعات وسطح امكانات باهم همخواني نداشته باشد تعادل ذهني فرد به هم مي خورد و از مرزهاي خوشبختي دورتر مي شود .
  • خوشبخت بودن انسان در گرو برآورده شدن همه خواسته هايش نيست بلكه در گرو نحوه تفكرش نسبت به امكانات زندگي و خواسته هايش مي باشد آرامش فكري بهترين نعمتي است كه هر انسان از آن برخوردار نيست و تنها كساني از آن برخوردارند كه نگرش مثبت و درستي نسبت به نحوه زندگي و چگونگي برخورد با مشكلات دارند انسان هاي متوقع زماني كه يكي از خواسته هايشان برآورده نمي شود رنگ مي بازند و ميدان را خالي مي كنند آنها هميشه خواستار بي چون و چراي همه خواسته هاي خويشند در حالي كه اگر داراي تفكري قانع باشند هم زمان كه از داشته هاي خود استفاده مي كنند و بهره ي ممكن را مي برند براي رسيدن به نداشته هايشان تلاش به خرج مي دهند و با اين تفكر جلو مي روند كه براي رسيدن به پشت بام بايد نردبان را يك پله يك پله پشت سر گذاشت .
  • خوشبختي نتيجه ي تفكر و نگرش مثبت است و نصيب آدم هايي مي شود كه به داشته هاي خود قانع هستند و براي به دست آوردن نداشته هاي خود تلاش زياد مي كنند .
  • پس مي توانيم به اين نتيجه برسيم كه خوشبختي چيزي جز آسايش و آرامش و آسودگي خاطر نيست كه اين سه نتيجه تفكر و نگرش مثبت به زندگي و محيط هستند .
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  | 

 

((چيزي شبيه مقدمه))

زنده باد لام و قاف ،كه كليدي ترين حروف كلمات عقل ، قلم ،قلب هستند كه هرچه داريم از آنهاست و حتي نداشته هايمان هم در گرو اقتدار آنهاست، داشته هايي كه اگر نداشته ها وجود نداشت ،آنها هم بي معنا بودند پس مي توانيم به اين نتيجه برسيم كه كلمات متضاد هم نيستند بلكه مكمل هم هستند!! بودونبود، هست و نيست ...

زنده باد قلم كه مي نويسد تا حافظه ها پر نشوند و خالي از هيچ .

قلمي كه به رقص در مي آيد تا بدانيم كه خيلي از چيزها را نمي دانيم، قلمي كه قدم

مي زند بر صفحه دفتر و جوهر مي ريزدتا تمامي جوهر ه ي عقل را بيرون بكشد بلكه عقلمان دوباره گرسنه ي تفكر و يادگيري باشد...

زنده باد عقل كه مي انديشد به تمام انديشه ها ، از خنديدن ها گرفته تا چرايي همه ي گريه ها و اخم هاي گاه و بيگاه كه زايده ي برداشت هاي ما از هم و ذهنيت هايمان از همه ي تفكرات هم نوعانمان، كه گاه غلط از آب در مي آيد و عقلي كه ميكوشد به گوشه گوشه ي هستي سر بزند تا لايه خاكستري شك را از روي همه چيز بردارد بي انكه به ارزشهاي مقدس مأبان خدشه اي وارد آورد...

وزنده باد قلب ، هماني كه هميشه دوست دارد و از تمام خوشي ها مي خواهد لذت ببرد

( البته اگر فيلتر عقل اجازه دهد )  لذت هايي كه هميشه برايش فراهم نمي كنيد و گاه دست اندازي هايي كه روزگار برايش مهيا و جلويش سد مي كنند. و مانع از رسيدن هايش مي شوند و همه فعل ها در ( رسيدن گفتن، حرف زدن، ... ) برايش خاطره مي شوند و زنده باد كسي كه حوصله كرد و در اين زمانه ي بي حوصله اين نوشته ها را مي خواند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(( امروز مه آلود ))

سلام:

سلامي نه از جنس سلام مردم امروزي كه مي خواهند به هم برسند و حرفي زده باشند. سلامي از جنس درود و از جنس تمامي واژه هاي دور افتاده از ذهن پرهياهوي آدمي ذهني كه فقط به دنبال كلمات گنده است براي اداي معنا.

مي خواهم ساده بنويسم مثل بابا آب داد مثل آن مرد در باران آمد.

و مثل كودكي همه ي انسانها ... پاك و معصوم...

بي نياز به طمع بي نياز به حسدهاي پيچيده بي نياز به نياز و نيازمند به يكديگر مي خواهم جذبتان كنم به      تا نوشه هايم را بخوانيد و اين است همه نياز من تا بدانيد كه در دل و ذهن من چه مي گذرد، گذر ساده اي نيست، شب ها و روزها به آن انديشيده ام و مي انديشم در رؤياي اعجاز قرن، قرن برون انديشي، قرن كه درون انديشي در آن فراموش شده و هيچ كس به خودش
نمي انديشد همه به دنبال ديگرانند تا بدانند چه مي كنند و آنها كاري بهتر انجام دهند البته بهتر نه به آن معني خوب بلكه به معني اي كه خودشان را بهتر جلوه دهند. قرني كه شادي ها و گريه ها  مصنوعي شده و همه فيلم بازي مي كنند، قرني كه مردم جلوي تلويزيون مي نشينند و به حال نقش هاي فيلم ها زار و زار گريه مي كنند ولي در دنياي واقعي حتي آهي به حال هم نوعانشان كه در فلاكت به سر مي برند نمي كشند.

امروز فهميدم كه مردم گرسنه اند، گرسنه ي يكديگر، گرسنه ي طمع، گرسنه ي حسد.

امروز فهميدم مردم بي نياز به درد هسبند!! چون آنقدر درد و بدبختي دارند كه اگر تا صبح بنالند تمامي ندارد.

امروز فهميدم مردم نيازمند محبت و عاطفه اند ولي نمي خواهند به ديگران ابراز محبت و عاطفه كنند ولي نمي خواهند به ديگران ابراز محبت و عاطفه كنند و هميشه آماده ي دريافت خوبي هستند!

امروز فهميدم كه به داشته هايمان اعتنايي نمي كنيم و در حسرت نداشته هايمان
 زندگي مي كنيم!

امروز فهميدم كه هميشه خودمان را آماده زندگي كردن مي كنيم نه زندگي...

امروز فهميدم كه مردم زمان حاال را از دست مي دهند تا به آينده فكر كنند در حالي كه آينده شان روزي زمان حال مي شود بدون اينكه حتي متوجه شوند...

امروز من از ساعت 1 دقيق ي بامداد شروع نشده بلكه سالهاست كه شروع شده و
نمي خواهم امروزم فردا شود...

پس بياييد جور ديگر بيانديشيك، تا شايد امروزمان را به فرزندانمان ارثيه ندهيم به اميد فردايي كه مثل امروزمان نباشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ناصر مظلومی  |